کد خبر: 20269
تعداد نظرات: 0 نظر
تاریخ انتشار: - فروردین ۳۱, ۱۳۹۷
کفش خریدن ملا ملانصرالدین برای خرید کفشِ نو راهی شهر شد. در راسته ی کفاشان مغازه های زیادی بود. مغازه دار کفش های زیادی به ملا نشان داد، حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا از میان آن ها یک جفت انتخاب کند. ملا یکی یکی کفش ها را امتحان می کرد اما... مطالعه بیشتر »

کفش خریدن ملا

ملانصرالدین برای خرید کفشِ نو راهی شهر شد. در راسته ی کفاشان مغازه های زیادی بود. مغازه دار کفش های زیادی به ملا نشان داد، حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا از میان آن ها یک جفت انتخاب کند. ملا یکی یکی کفش ها را امتحان می کرد اما هیچ کدام را باب میلش نیافت.
هر کدام را که می پوشید ایرادی بر آن وارد می کرد.
از میان دهها جفت کفش چیده شده، ملا ناگهان متوجه یک جفت کفش زیبا شد! آنها را پوشید. کفش ها درست اندازه ی پایش بودند. چند قدمی در مغازه راه رفت و احساس رضایت کرد. بالاخره تصمیم خود را گرفت. از فروشنده پرسید: قیمت این کفش چقدر است؟ فروشنده جواب داد: این کفش ها، قیمتی ندارند! ملا گفت: چه طور ممکن است؟ مرا مسخره می کنی؟ فروشنده گفت: ابدا، این ها کفش های خودت است که هنگام وارد شدن به مغازه به پا داشتی!

ارسال به تلگرام
برچسب ها:
ارسال به دوستان
انتشار یافته: 0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربازدید ها
چندرسانه ای