کد خبر: 383016
تعداد نظرات: 0 نظر
تاریخ انتشار: - آبان ۱۶, ۱۳۹۸
به مناسبت ۷ نوامبر، زادروز آلبرکامو 🔹آلبركامو، به لحاظ دينى، مثل سارتر ملحد است و حتى در اين جهت از سارتر افراطى تر است. به اعتقاد او، مسأله خودكشى مهمترين مسأله فلسفى است. او به لحاظ بيان يك نكته بسيار مشهور شده است، اين نكته در كتاب افسانه سيزيفوس نوشته خود او بيان شده است.... Read more »

به مناسبت ۷ نوامبر، زادروز آلبرکامو

🔹آلبركامو، به لحاظ دينى، مثل سارتر ملحد است و حتى در اين جهت از سارتر افراطى تر است. به اعتقاد او، مسأله خودكشى مهمترين مسأله فلسفى است. او به لحاظ بيان يك نكته بسيار مشهور شده است، اين نكته در كتاب افسانه سيزيفوس نوشته خود او بيان شده است. سيزيفوس، شخصيتى اسطوره اى است در افسانه هاى يونان قديم كه قهرمانى نيمه انسان ـ نيمه خدا تلقى مى شود. او در قلمرو خدايان مرتكب خطايى شد و خدايان او را به اين جريمه محكوم كردند كه هر روز صبح صخره عظيمى را به دوش بگيرد و از كوه بلندى شروع به بالا رفتن كند و اين صخره را به بالاى كوه برساند و با آن خانه اى بسازد. هر روز صبح اين كار را شروع مى كند و نزديك غروب آفتاب به قلّه كوه مى رسد; اما همين كه مى خواهد صخره را روى قلّه بگذارد، صخره از دست او رها و به پايين پرتاب مى شود و او روز ديگر همين كار را تكرار مى كند و همان واقعه نيز سرنوشت او مى شود. آلبركامو مى گويد اين افسانه بيان حال ما آدميان است. فرق عمده ما با ديگر موجودات اين جهان در آن است كه ساير حيوانات با مجموعه اى از نيازها و خواسته ها به دنيا مى آيند و ساخت جهان طبيعت هم به گونه اى است كه موافق نيازهاى آنهاست و بنابراين، حيوانات به نيازها و خواسته هاى خود مى رسند. اما انسان تنها موجودى است كه مشى طبيعت در جهت خلاف خواسته هاى اوست. انسانها محكومند كه همواره براى ارضاى نيازها و خواسته هاى خود تلاش كنند و هيچگاه هم اين خواسته ها و نيازها ارضا نشود.

🔹ما مثل سيزيفوس، كارى مخالف مشى جهان انجام مى دهيم و محكوم به شكست هستيم; ما به تعبير كانت خواستار عصمت به دنيا آمده ايم ولى مشى جهان طبيعت چنين حكمى ندارد. هر انسانى در درون خود شديداً آرزو دارد كه كاش من سالها زندگى بكنم، بدون اينكه به گناه آلوده شوم. ولى اين كار امكان ندارد. خواست آن در ما هست ولى تحقق آن امكان ندارد. هيچ انسانى نيست كه آرزوى زندگى بدون گناه را نداشته باشد، اما چنين امكانى وجود ندارد. همه انسانها خواستار آزادى اند و مى گويند اى كاش مى شد ما زندگى آزادانه داشته باشيم و كسى بر ما فرمان نراند; ولى چنين آزادى هم امكان ندارد; همه انسانها مى خواهند طراوت جهان برايشان از دست نرود; ولى در عين حال امكان ندارد; به هر چيزى رسيديد بعد از مدتى طراوت خود را از دست مى دهد و براى شما يك امر عادى و بلكه كسل كننده مى شود. ما انسانها مى خواهيم خودخواهى مان با ديگر خواهى مان متعارض نشود; اما جهان طبيعت طورى ساخته شده كه انسان نمى تواند هم خود خواه باشد و هم ديگر خواه. ما هم خودمان را دوست داريم وهم از رنج همنوعان، رنجور مى شويم. اينجاست كه مجبوريم دست به انتخاب بزنيم و اين انتخاب به تعبير كامو انتخاب دردناكى است. او مى خواهد هر دو را داشته باشد اما شدنى نيست. همه ما دوست داريم جاودانه باشيم اما طبيعت يارى نمى كند و ما را محكوم به فنا كرده است و آرزوى همه را در گور مى برد. او مى گويد انسانها مى ميرند در حالى كه ناشادند.( توجه به ديدگاه مادى او داشته باشيد) هيچ كس از مردن خود خوشحال نيست. پس فرق عمده ما با بقيه موجودات اين است كه بقيه موجودات در جهان غريب نيستند اما ما در جهان غريب هستيم; به اين معنا كه جهان نسبت به خواسته هاى ما روى خوش نشان نمى دهد.

🔹از سوى ديگر، كامو معتقد است كه شرف انسان هم به همين است كه دست به انجام كارهايى مى زند كه در حين انجام، محكوم به شكست هستند; « سيزيفوس» هم اين معنا را مى دانست; او هم مى داند كه فردا صبح هم مثل روزهاى ديگر است، ولى دست بر نمى دارد. شرف انسان به اين است كه دست به انجام كارهايى مى زند كه مى داند به مقصود نمى رسد. هر انسانى هر روز صبح تصميم مى گيرد كه مى خواهم از امروز بى گناه زندگى كنم. مى داند كه اين امر ممكن نيست اما با اين حال اين تصميم را مى گيرد.

🔹آلبركامو، به همين جهت، بحث «شرف» را مطرح مى كند و اين همان نكته بديع او در ميان فيلسوفان اگزيستانسياليست است. كامو مى گويد: شرف انسان به اين است كه در تمام زندگى كارهايى مى كند كه وصول به هدف را انتظار ندارد، ولى با اين حال از اين كارها دست برنمى دارد. چون اين هدف، هدف خوبى است باز هم تعقيب مى كند; هرچند مى داند باز هم به آن نخواهد رسيد. اگر كسى روزى بگويد ما كه هر چقدر آزموديم نتوانستيم چند روز هم بى گناه زندگى كنيم، پس ديگر از فردا تصميم به بى گناه زندگى كردن هم نمى گيريم; آلبركامو مى گويد: او ديگر از فردا يك حيوان است.( .گناه در نظر او به معناى كارى است كه شخص انجام آن را بد مى داند و با اصطلاح گناه در دين مترادف نيست.) انسان تا وقتى انسان است كه تصميم به انجام كارهاى نشدنى مى گيرد.

▫️مصطفی ملکیان،تاریخ فلسفه غرب،جلد۴

ارسال به تلگرام
برچسب ها: برچسب‌ها:,
ارسال به دوستان
انتشار یافته: 0

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربازدید ها
چندرسانه ای